الشيخ محمد علي الگرامي القمي
100
فلسفه (مقدمات، شناخت، ديالكتيك و ادراكات حقيقى و اعتبارى) (فارسى)
نمىباشد ، هستى هم ندارد . و بنابراين ، اين دو مفهوم با يكديگر ملازمند ، تلازم مفهومى ( نه موردى فقط ) . مفهومهاى ديگرى هم چون امر و حصول و تحقق و . . . همينطور هستند . اين گونه تلازم را نسبت « تساوق » مىگويند . گروهى از متكلمينِ معتزله مىگفتهاند : « ماهيات امكانى اگر معدوم باشند ( مثل سيمرغ ) وجود ندارند ، ليكن شيئيت دارند . گفتهاند چيزهايى هم هستند كه نه موجودند و نه معدوم . مثل همهى صفات انتزاعى يك موجود . چون نويسنده بودن و خندان بودن . مىگويند : عمل نوشتن و يا خنده وجود دارد ، ليكن خندان بودن و نويسنده بودن و مانند اينها وجود ندارند ، ولى معدوم هم نيستند ، واسطهى ميان اين دو مىباشند و به نام « حال » ناميده مىشوند » . ولى حقيقت اين است كه ما هيچگونه واسطهاى ميان وجود و عدم نمىبينيم ؛ چنانچه ملازمهى كاملى هم ميان وجود و شىء دريافت مىكنيم . صفات مزبور هم وجود دارند ، ليكن وجودى ضعيف . وجود اقسامى دارد كه بعداً توضيح مىدهيم . 9 - حقيقت وجود هيچ علتى ندارد . زيرا هر علتى كه فرض شود ، خود بايد موجود باشد و در كادر حقيقت وجود مىباشد ، به همين جهت است كه در اول كتاب گفتيم در مسائل عامهى فلسفه ، كه از وجود بحث مىشود ، دليل لمّى نداريم . زيرا وجود علتى ندارد كه از طريق آن علت بخواهيم به احكام وجود برسيم . 10 - حقيقت وجود هرگز وجود ذهنى نخواهد داشت ( وجود ذهنى يعنى وجود علمى يك چيز كه اثر علمى آن را دارد نه اثر خود آن را ) . زيرا وجود ماهيتى ندارد كه گاهى با وجود باشد و گاهى بدون آن ، و بتواند